بی تو اما عشق بی معناست٬ می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست٬ می دانی؟
آسمانت را مگیر از من٬ که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم بی جاست٬ می دانی؟
هر چه می خواهیم٬ آری٬ از همین امروز
از همین امروز مال ماست٬ می دانی؟
گرچه من یک عمر٬ همزاد عطش بودم
روح تو٬ همسایه دریاست٬ می دانی؟
دوستت دارم... همین! یک راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست٬ می دانی؟؟؟
عشق من! بی هیچ تردیدی بمان با من
عشق یک مفهوم بی «اما»ست٬ می دانی؟؟؟؟

پرسید به خاطر کی زنده هستی ؟
با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو ،
بهش گفتم به خاطر هیچ کس
پرسید پس به خاطر چی زنده هستی ؟
با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو
با یک چشم پر از اشک بهش گفتم به خاطر هیچ چیز .
ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی ؟
در حالی که گریه می کرد گفت :
به خاطر کسی که برای هیچ زنده است
...............................................................
سکوتم را به باران هدیه کردم
تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت
به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
کنار آشیانه تو آشیانه می کنم
فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیبا ست
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیدا ست
من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویا ست
در خانه ی احساس اگر زمزمه ای است
آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست
من قایق آواره ی دریای تو هستم
خوب است بدانی که دلم عاشق دریا ست
در حسرت دیدار تو می سوزم و امٌا
این دست خودم نیست به حق روی تو زیباست